...عتــــــرتکده
عترت، رمــــــز خلقت
دوشنبه 24 اسفند 1394 :: نویسنده : دغدغه مند

 بشار کوفی می گوید: در كوفه خدمت حضرت صادق (علیه السلام) رسیدم. خدمت آن جناب ظرفى از خرماى طبرزد بود كه میل می نمود. فرمود: بشار بیا جلو بخور. عرض كردم گوارا باد فدایت شوم، چیزى در بین راه دیدم كه سخت ناراحتم، دلم را بدرد آورده و تأثیر زیادى در من كرده. فرمود: ترا بحقى كه بر گردنت دارم جلو بیا بخور. پیش رفته شروع بخوردن نمودم.

فرمود: چه دیده بودى؟  

گفتم: در بین راه پاسبانى را دیدم كه بر سر پیرزنى می زد و او را بطرف زندان مى ‏برد او با صداى بلند می گفت: پناه بخدا و پیامبر می برم، بفریادم برسید، ولی هیچ كس بداد او نرسید. فرمود: براى چه او را چنین می زدند؟  

ادامـــــــــــه در ادامه ی مطلب....

گفتم: از مردم شنیدم كه آن زن بزمین خورده بود و در آن موقع گفته بود: خدا لعنت كند ظالمین ترا اى فاطمه زهرا (سلام الله علیها) این آزار و شكنجه براى همان حرف بوده، امام دست از خوردن كشید، شروع كرد زار زار بگریستن، بطورى كه دستمال و محاسن و سینه‏اش از اشک، تر شد.

فرمود: بشار! حركت كن برویم بمسجد سهله دعا كنیم و از خداوند عزیز خلاصى آن زن را بخواهیم.

 امام(علیه السلام)  یكى از شیعیان را بدار الاماره فرستاد و فرمود: از همان جا تكان نمی خورى تا فرستاده ما بیاید اگر پیشامدى براى آن زن رخ داد، مى‏آئى و ما را پیدا میكنى. رفتیم بمسجد سهله، هر كدام دو ركعت نماز خواندیم، آنگاه امام صادق (علیه السلام) دست بآسمان بلند نموده این دعا را خواند: «انت اللَّه تا آخر دعا» بعد از دعا بسجده رفت،كه من جز صداى نفس آقا چیزى نمى‏شنیدم، سر بلند نموده، فرمود: حركت كن كه زن را آزاد كردند.

از مسجد خارج شدیم در بین راه آن مردى كه بدار الاماره فرستاده بود، رسید امام (علیه السلام) پرسید چه خبر شد؟ گفت: آزادش كردند فرمود: چطور شد كه آزادش كردند؟ گفت: من نفهمیدم ولى درب دار الاماره ایستاده بودم، یك نفر دربان آمد و او را خواست و گفت: چه گفته بودى؟ جواب داد: من بزمین خوردم ،گفتم: خدا لعنت كند ظالمین ترا یا فاطمه (سلام الله علیها) مرا چنین آزردند، دویست درهم به او داد گفت؟ این پول را بگیر و امیر را حلال كن، ولى آن پیرزن نگرفت، وقتى دید از گرفتن پول امتناع دارد به امیر خبر داد، بعد بیرون آمده، گفت: برو بمنزلت. پیرزن بمنزلش رفت.

امام (علیه السلام) فرمود: از گرفتن دویست درهم خود دارى كرد؟ گفت: آرى - با اینكه بخدا بآن پول احتیاج داشت. امام (علیه السلام)  از جیب خود هفت دینار بیرون آورده، فرمود: این پول را ببر منزلش و سلام مرا به او برسان و به او بده. ما با هم رفتیم در خانه او و سلام امام (علیه السلام)  را رساندیم. گفت: بخدا قسم! جعفر بن محمّد (علیه السلام)بمن سلام رسانده؟ گفتم: خدا تو را بیامرزد، بخدا سوگند جعفر بن محمّد (علیه السلام) سلام به تو رساند، دست برد گریبان خود را چاك زده و بیهوش گردید.

ایستادیم تا به هوش آمد گفت: سخن امام (علیه السلام)  را برایم دو مرتبه بگوئید. تكرار كردیم تا سه مرتبه این كار را كرد بعد گفتیم: بگیر این پول را امام علیه السّلام برایت فرستاده، مژده باد تو را. پول را گرفت و گفت: به امام (علیه السلام) بگوئید: از خدا بخواهد این كنیزش را ببخشد، كسى از او و آباء گرام و اجداد طاهرینش در نزد خدا محبوب ترنیست كه واسطه توسل شود.

خدمت حضرت صادق (علیه السلام)  برگشتیم و داستان زن را براى حضرتش(علیه السلام)  نقل كردیم، امام (علیه السلام)شروع بگریه كرده و برایش دعا كرد.[1]



[1] - بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج‏47، ص 381.





نوع مطلب : خوشا ب حال ( طوبی لمن...)، عبــــــرتِ گـــاه، بدون شــــــــرح، لطف های تکرار ناشدنی، سبک عاشقی، 
برچسب ها : محبت، لعنت، عقیده، دعای امام، پول ظالم،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : دغدغه مند
نظرسنجی
کدام بیان برای بیان مطالب این وبلاگ را می پسندید؟





کدام بیان برای بیان مطالب این وبلاگ را می پسندید؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic